خرید بک لینک
در كدام اسفند

آگهي تسليت مرگ من

در كدام روزنامهي باطله

بغض كدام پنجره را

پاك خواهد كرد؟!

"رویا شاه حسین زاده"

برچسب: بغض,پنجره, نویسنده: آرمان حکیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:57

آنقدر میروی بالا که سرت محکم میخورد به تاق غروب جمعهآری فردا جمعه است و غروبش حسابی منتظر به توان رساندن همه غمهاستنشد روزی برویم بیرون بی آنکه غم را به گوشه لباسمان سنجاق نکنیمچشم بچرخانی همه جا خودخواهی منبسطی را استنشاق میکنی که هوا را آلوده تر از هوای کلان شهرهای دنیا کردهبا اینها انگار غوطه وری در تمام خودخواهی های روزگار و کم مانده سرت بخورد به تاق غم.فردا را کم داشتم، جمعه را تا همه بدبیاری هایم تکمیل شودغروب جمعه منتظر ماست...هواهم که حالش انگار از همه بهم خورده علیرضا اسکندریپ.ن: جمعه را درک میکنمجمعه دلگیر نیست جمعه دلش گیر است ...

برچسب: غروب,جمعه,منتظر,ماست, نویسنده: آرمان حکیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:57

این روزهااینگونه ام ، ببین:دستم چه کُند پیش می رود ،انگارهر شعر باکره ای را سروده ام.پایم چه خسته می کشدم ، گوییکت بسته از خَم هر راه رفته امتا زیر هر کجاحتی شنوده امهر بار شیون تیر خلاص را؛ای دوستاین روزهابا هر که دوست می شوم احساس می کنمآنقدر دوست بوده ایم که دیگروقت خیانت است.؛انبوه غم حریم و حُرمت خود رااز دست داده استدیریست هیچ کار ندارممانند یک وزیروقتی که هیچ کار نداریتو هیچ کاره ایمن هیچ کاره ام ، یعنی که شاعرم!گیرم از این کنایه هیچ نفهمی؛این روزهااینگونه ام:فرهادواره ای که تیشه ی خود راگُم کرده است؛آغاز انهدام چنین استاینگونه بود آغاز انقراض سلسله ی مردان.یارانوقتی صدای حادثه خوابیدبر

برچسب: انهدام, نویسنده: آرمان حکیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:57

خارپشتي شده ام
كه تيغ هايش دنياي امني برايش ساخته
اما
حسرت نوازشي عاشقانه
تا ابد بر دلش مانده است...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۵ساعت 6:54 توسط علیرضا |

برچسب: زیستن, نویسنده: آرمان حکیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:57

دهخدا اگر میدیدتت

"چشمان" تو را

"حادثه" معنا میکرد

برچسب: حادثه, نویسنده: آرمان حکیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:57

مشوش. استیصال. دگرگونی افکارتمام کلمات قلمبه سلمبه ای میدان هم نمیتواند حال این روزهای مرا مشخص کند. چشم که میچرخانم ، نگاه که میکنم هر چه میخواهم و میبینم را نمیفهمم. نمیخواهم. نمیدانم. روزها و شب ها فرقی ندارد و قت هر بار بخواهد قضیه به همین منوال گذر کند. یاس فلسفی هم با این درگیریهای ذهنی و دلی کمی قدیمی به نظر میرسد، کمی به معنی.دلم میخواهد توی نعلبکی های آبی مادربزرگ چایم را بخورم. بنشینم روی تخت کنار حیاط بچگی هایم . پس باغچه کوچک و حوض آبی . بوی نم روی موزاییکهای قدیمی حیاط. نسیم خنک لای درختهای بعد از غروب تابستان. آنجا که دیدن دغدغه های فکر بزرگتر ها برایم ناشناخته بود.الان سالهاست ک

برچسب: منٍٍٍٍِِ, نویسنده: آرمان حکیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:57

صفحه بندی