این روزهااینگونه ام ، ببین:دستم چه کُند پیش می رود ،انگارهر شعر باکره ای را سروده ام.پایم چه خسته می کشدم ، گوییکت بسته از خَم هر راه رفته امتا زیر هر کجاحتی شنوده امهر بار شیون تیر خلاص را؛ای دوستاین روزهابا هر که دوست می شوم احساس می کنمآنقدر دوست بوده ایم که دیگروقت خیانت است.؛انبوه غم حریم و حُرمت خود رااز دست داده استدیریست هیچ کار ندارممانند یک وزیروقتی که هیچ کار نداریتو هیچ کاره ایمن هیچ کاره ام ، یعنی که شاعرم!گیرم از این کنایه هیچ نفهمی؛این روزهااینگونه ام:فرهادواره ای که تیشه ی خود راگُم کرده است؛آغاز انهدام چنین استاینگونه بود آغاز انقراض سلسله ی مردان.یارانوقتی صدای حادثه خوابیدبر
برچسب: انهدام,
نویسنده: آرمان حکیمی
خارپشتي شده ام
كه تيغ هايش دنياي امني برايش ساخته
اما
حسرت نوازشي عاشقانه
تا ابد بر دلش مانده است...
برچسب: زیستن,
نویسنده: آرمان حکیمی
دهخدا اگر میدیدتت
برچسب: حادثه,
نویسنده: آرمان حکیمی
برچسب: منٍٍٍٍِِ,
نویسنده: آرمان حکیمی